معنای واژه هرمنویتیک را بیان کنید ؟
واژه هرمنویتیک
برگرفته از مصدر هرمنویین hermeneuein
در زبان یونانی است ، که به سه معنای تلفظ ، تعبیر، ترجمه و تفسیر کردن به کار می رود . این سه معنا ارتباط نزدیکی با هم دارند ، به نحوی که بعضی ها در واقع تفسیر کردن را نوعی ترجمه کردن ، و ترجمه کردن را به نوعی بیان آن چیزی که در ذهن گوینده ، و وساطت برای رسیدن به معنایی که در ذهن گوینده است می دانند . به علاوه ، هر ترجمه ای نیز تفسیری است که مترجم از بیان گوینده یا مولف دارد . واژه هرمنویتیک در اصل، یونانی است . درفرهنگ یونان باستان هرمنویت به کسی گفته می شد که سخنان کاهنه معبد دلفی یا دلفوی را تفسیر می کرد که روی یک سه پایه ، نزدیک به چاهی که از آن بخار بلند می شد می نشست وپس از دریافت قربانی و اظهار کرنش و ستایش نسبت به خدایان ، در یک حالت خلسه وار از آینده ، و خیر و شر امور مراجعه کنندگان به معبد به صورت کلمات مقطع و بریده بریده خبر می داد. بنابراین هرمنویتیک به معنای اصلی اش دارای بستری دینی است . همچنین این تفسیرها درباره شعر شاعران ، به خصوص آثارهومر( ایلیاد و ادیسه) وهزیود( تئوگونیا = پیدایش خدایان) نیز به کار می رفت و شاعران را هرمنویتیس هرمنویت ( مفسر مفسران) می نامید ند . در مجموعه آثار ارسطو نیزبا فصل، یا کتابی با نام پری هرمنویاس یا باری ارمنیاس، که در ترجمه به زبان عربی العباره ترجمه شده روبرو می شویم . بعدها این معنا، به تدریج به معنای هرگونه بیان، یا ترجمه و برگردان، یا تفسیری اطلاق شد . هرمنوتیک به معنای جدید آن ، یعنی دانش تفسیر کردن، از قرن هفدهم رواج پیدا می کند . نسبتی که برخی زبانشناسان تلاش می کنند میان هرمس( پیام آورمیان خدایان، و میان خدایان و انسانها) و هرمنویتیک برقرار کنند چندان معتبر و قابل اتکا نیست . در زبان فارسی برای این واژه معادل های مختلفی همچون تاویل، منطق فهم، تفسیر ، و زندآگاهی به کار می رود . نظر شما درباره معادل های فارسی هرمنویتیک چیست ؟ ببینید ، یک وقت ما تکیه بر معنای ریشه شناختی etymologic می کنیم ؛ یک وقت به محتوا نظر می کنیم . اگر ما منطق فهم را برای رساندن معنای هرمنویتیک به کار ببریم تنها به یک نوع از هرمنویتیک که مربوط به دوره متاخرتر است اشاره کرده و بدین وسیله دامنه هرمنویتیک را تنگ در نظر گرفته ایم . به نظر من لفظ تفسیر به دلیل دامنه و گستره معنا، برای هرمنویتیک مناسب تر است . هرمنویتیک در دوره جدید چگونه رواج پیدا کرده و به چه معناهایی به کار رفته است ؟ هرمنویتیک در دوره جدید، در وهله نخست در گستره د ین ( تفسیر کتاب مقدس) ، علم حقوق، وعلم پزشکی ، و با آثار کلاویوس و سپس فردیریش آست ، و شلایرماخر رواج پیدا می کند . از آنجایی که یکی از سه شاخه مهم مسیحیت ، یعنی پروتستان ، مرجعیت کلیسا را برای تفسیر کتاب مقدس نپذ یرفت و معتقد بود که هرکس باید خود به کتاب مقدس رجوع کند ؛ وهمچنین توجه به آثار کلاسیک فلسفی ، ادبی ، و ... یونان و روم باستان ، که حرکتی به سوی روی آوردن به متن بود ، وتفسیر این متن ها دارای آراء و نظرات متعد دی بودند ، ضرورت روی آوردن به علمی مدون که درآن قواعد و روشهای تفسیر به صورت نظام یافته وجود داشته باشند احساس شد . در گستره علم حقوق و پزشکی هم مساله تفسیر وهرمنویتیک وجود داشت . به این معنا که شما در طب هم نشانه های خاصی دارید . پزشک از روی نشانه های بیماری ، تلاش می کند که بیماری را فهم کرده و آن را بازیابد . به تدریج هرمنویتیک از این حوزه ها فراتر رفت ، تا جایی که امروزه ما با کسانی روبه رو هستیم با تکیه بر اندیشه های کلاویوس کوشش می کنند که خودشان را به نشانه شناسی و مطالعه متون مکتوب ، و از آنجا به سوی فهم به طور کلی برسانند . تا پیش از شلایرماخر ، تکیه مفسران بر متن (text ) و به خصوص متن کتاب مقدس و تفسیر آن است . اما آنچه در کار شلایرماخر جدید است این است که وی نگاهی کانتی به متن دارد . توضیح این که ، کانت معتقد بود ما به شیء فی نفسه(noumen) دسترسی نداریم و نمی توانیم آن را بشناسیم ، ما فقط به پدیدارها (phenomen) می توانیم علم و شناخت پیدا کنیم . شلایرماخر به جای شیء ، متن را قرار داده و معتقد است ما به متن از آن حیث که متن است راه و شناختی نداریم ، ما به متن ، فقط از آن حیث که در فهم ما بروز می کند دسترسی و شناخت می توانیم داشته باشیم . شلایرماخر معتقد است که در درجه اول ما به دلیل این که فهممان از متن تابع عوامل مختلفی است که به خودمان بر می گردد ، بنابراین در درجه اول باید بگوییم که واکنشی که متن در ما بر می انگیزد این است که متن را آن گونه که هست در واقع در نمی یابیم ، یا اشتباه درمی یابیم ، یا دست کم، دچار سوء فهم می شویم و آن را تابع شرایط خود مان می کنیم ؛ سوبژکتیویته (subjectivity) در این جا بروز کامل خود را نشان می دهد . بنابراین باید بگوییم که کوشش ما برای فهم درست تر مساوی است با تلاش برای رفع سوء فهم ها . به تدریج ، بعد از شلایرماخرعلم هرمنویتیک گسترش یافت و هایدگر در یک فصل کوتاه و فشرده در کتاب وجود و زمان که مربوط به دوران جوانی اوست به هرمنویتیک توجه نشان داده است. در این فصل کوتاه ، با واژه هرمنویتیک به عنوان تفسیر دازاین (dasein) - وجود مقید انسان - از خودش برخورد می کنیم . وی دیگر این مسیر را چندان د نبال نکرده و این کلمه دیگر در آثار او ظهوری پیدا نمی کند . . با گادامر، هرمنویتیک به عنوان یک رشته ، در قلمرو فلسفه مطرح می شود . گادامر درکتاب مهم خود ، یعنی حقیقت و روش ، که در سال 1960 منتشر شده است تلاش می کند مساله حقیقت ، نحوه راه یابی ما به حقیقت، و مساله فهم و معرفت را محور بحث خود قرار دهد . آیا به غیر از شاخه پروتستان ، دو شاخه دیگر مسیحیت ، یعنی شاخه کاتولیک، و ارتودوکس هم به هرمنویتیک( تفسیر کتاب مقدس) توجهی شده است؟ این نکته که گفته می شود علم هرمنویتیک در دوره جدید از پروتستانتیسم شروع می شود از لحاظ تاریخی درست است ، ولی مساله فراتر از پروتستانتیسم است . البته درپروتستانتیسم هم مسائل کاملا بد یعی مطرح نشده است . شما اگر به کتاب کلید کتاب مقدس اثر کلاویوس نگاه بکنید می بینید نقل قولها و استنادهایش همه به آباء کلیسا، و آگوستینوس و اریگنس است که همگی اندیشمندان کلیسایی بودند . وقوف نسبت به این مساله و اهمیت پیدا کردن آن نزد پروتستانتیسم یک جایگاه ویژه ای دارد ، علتش نیز در این است که احساس می شد که کتاب مقدس آن چنان از زاویه های مختلف مورد بحث قرار گرفته که اصلا امکان رسیدن به پیام خود مسیح وجود ندارد . در واقع کلام خداوند که مخاطبش فردفرد انسانها در طول تاریخ است به یک نور کمرنگی که کورسویی دارد تبدیل شده و از پس این همه لایه های مختلفی که آراء و اندیشه های عرفانی، کلامی، فلسفی ، حقوقی و امثال اینها بر روی آن پوشانده است بر نمی آید . بنابراین می بینید که مساله فقط مربوط به کلیسای پروتستان نیست . یک طرزنگرش به روی آوردن به متن ، به خصوص کتاب مقدس ، و دیگر کتب به معنای عام است . همچنین می دانید که در دوره رنسانس و اصلاح دینی (reformation) که اتفاقا درهمین دوره اتفاق می افتد رویکرد دیگری هم داریم که به کتابهای یونان و روم باستان که الگویی برای بیان شیوه نگارش فصیح و بلیغ به شمار می روند روی می آورند . بنابراین می بینیم که مساله منحصر در پروتستانتیسم نیست ولی طبیعی است که در پروتستانتیسم اهمیت پیدا می کند . گرایشهای عمده هرمنویتیک در دوره معاصر کدامند و به کدام یک ازتری می شود ؟ به این پرسش از جوانب مختلف می توان نگاه کرد . دیلتای معتقد است می توان برای علوم انسانی روشی پیدا کرد که هر چند متفاوت با علوم تجربی طبیعی است اما می تواند به نحو علمی الگویی را بدهد که با مسائل برخورد کنیم. گادامر در کتاب حقیقت و روش می خواهد بیان کند که روش و نحوه مواجهه روشمند با انسان و علوم انسانی خودش دارای پیشفرضهای خاص و ایده ال دانستن علم فیزیک و مکانیک است و این که ما داریم تلاش می کنیم که علوم انسانی را هم چیزی شبیه به این علوم بکنیم . هرچند کتاب نامش حقیقت و روش است ، در واقع می خواهد بگوید حقیقت بله ، و روش نه . در زمان گادامر بحث های زیادی درگرفت و از زوایای مختلفی به این موضوع نگاه شد . یکی از افرادی که به این بحث ها دامن زد یورگن هابرماس فیلسوف معاصر آلمانی است که با توجه به مبنای خودش در بحث مفاهمه، به سراغ مباحث هرمنویتیک آمد . نوشته های هابرماس در نقد گادامر ، و پاسخ های گادامر به او به عنوان متون مهم در مسیر تحول هرمنویتیک در دوران جدید محسوب می شود . هابرماس در طی سالها، دگرگونی های زیادی در اندیشه هایش پیدا شد و خودش پدیده ای است که باید مورد بازشناسی قرار بگیرد . از دیگر افراد مهم در این عرصه می توان از ژاک دریدا فیلسوف فرانسوی نام برد . دریدا از منظر ساختار ، ساختارگرایی، و ساختارشکنی با این مساله روبرو شد . تکیه گاه دریدادر این مباحث اندیشه های هوسرل است . دریدا با توجه به پایگاهی که در پدیدار شناسی (phenomenology) داشت به سوی ساختارگرایی و ساختارشکنی، و از همان منظر به مبارزه جدی با نوع اندیشه گادامری روی می آورد . ازجمله افراد دیگری که در این عرصه کار کرده اند می توان از میشل فوکو نام برد . البته مباحث در حال حاضر بیشتر موضوع محور است تا چهره محور . در حالی که ما در ایران عادت به این کرده ایم که برای ما معمولا چهره ها صبغه خاصی پیدا می کنند و همه چیز را با چهره ها می شناسیم ، بدون این که نحوه رهیافتهای هر کدام از این ها یا طیفی که پیرامون ان هست ببینیم
============================================================================
الهیات آزادی بخش ، نگاهی گذرا به پیشینه اندیشگی
لئوناردوبوف - Leonardo Boff
مقاله فوق فقط نظرات نویسنده را بِیان می کند
مبدأ اولین انعکاسات در حوزه الهیات که سبب ظهور الهیات آزادی بخش شد را می توان در متن گفتگوی بین کلیسا و بحران های اجتماعی و نیز بین ایمان کلیسایی و رؤیاهایش برای دگرگونی و آزاد سازی انسانها دید. دومین مورد این بود که شورای واتیکان با اختیارات و اعمال قدرت گسترده اش فضایی را بوجود آورد که فقط الهیاتی خاص و معین ، به رسمیت شناخته می شد.این مسائل روی هم رفته به متألهان امریکای لاتین شهامت داد تا به نحو عمیقی راجع به مسائل مربوط به کشیشان که کشورشان را تحت تاثیر قرار می داد، فکر کنند . این روند در امریکای لاتین در آثار متفکران کاتولیک و پروتستان و نیز گروههایی که خواهان ارتباط جامعه و کلیسا هستند جایگاه چشمگیری دارد. نشست های مکرر بین متألهان کاتولیک و پروتستان سبب ایجاد انعکاسات شدیدی بین قدرت و ایمان، انجیل و عدالت اجتماعی و مانند آن شد. در برزیل بین سالهای 1959 تا 1964 یک سری متون پایه توسط کاتولیک های چپ ارائه شد که تصور مسیحیت از تاریخ و عکس العمل انسانها در طول تاریخ را برحسب دیدگاه الهیات رهایی بخش توضیح می دهد. این متون همچنین بر روی آندسته از مشغله های ذهنی که مورد حمایت مطالعات اجتماعی و علوم لیبرال بود، تاکید کرده و آن ها را توسط اصول جهانی مسیحیت توضیح دادند. گوستاوگوتی یرز در نشست متألهان امریکایی لاتین که در پتروپویس در سال 1964 برگزار شد ، الهیات را به عنوان انعکاسی انتقادی در عرصه عمل معرفی کرد. این نحله فکری در نشست هایی که در هاوانا، بوجوتا و کرناواسا در جولای 1965برگزار شد بیشتر گسترش یافت . نشست دیگری که آثار مقدماتی الهیات آزادی بخش را مورد تشویق قرار داد کنفرانس مدلین درسال 1968 بود . این نشست ها به صورت آزمایشگاههایی برای الهیات عمل می کردند که به بررسی مسائل مورد توجه کشیشان و کنش های کلیسای متعهد می پرداختند. گوستاوگوتی یرز درمونتریال و در سال 1967 مقاله ای ارائه داد که راجع به قدرت جهان سوم و مناقشات آن بود و سبب گسترده شدن خط مشی کشیشان آزادی بخش بر براساس تفکرات این نحله شد. اولین کنگره کاتولیکان راجع به الهیات آزادی بخش در بوگوتا و در مارچ 1970 و جولای 1971 برگزار شد . در دسامبر 1971 گوستاوگوتی یرز اثر سازنده خود به نام «الهیات آزادی بخش » را منتشر ساخت. در می سال 1971 هوگو اسمارم(2) مجموعه مقالاتی تحت عنوان «مظلومیت ــ آزادی ، مناقشه مسیحیت » جمع آوری کرد و لئونارود بوف در مونتوویدئو یک سری مقالاتی تحت عنوان Jesus Cristoliberatar” منتشر ساخت . برای وضوح و درک بهتر، پیشرفت های حاصله در تفکر الهیات آزادی بخش درچهار مرحله تدوین شده است : 1- مرحله مقدماتی بنیان های الهیات آزادی بخش توسط کسانی پی ریزی شد که خط مشی اصلی این جریان را طرح ریزی کرده اند.و حتی قبل از نوشته های مهم گوستاوگوتی یرز ، آثار برجسته ای توسط جوآن لوئیز منشتر شده بود که عبارتند از : در باره الهیات اجتماعی (1970) ، الهیات آزادی بخش (1975) و نیز کتابی از هوگواسمارم به نام «الهیات در متن آزادی » انتشار یافت . افراد دیگری که در این جا باید نام برده شوند ، عبارتند از : وی بیشاب ،ادوارد پیرونیو ،سگاندرو گالیلیا و ریموند گارامود . دراین دوره هم چنین فعالیت های وسیعی با شکل تعلیم و تربیت وجود داشت. در میان پروتستان ها ، قبل از امیلیو کاسترو و جولیو سانتا آنتا، اثر برجسته ای توسط رابم آل وز درسال 1969 انتشار یافت که «مذهب ؛ افیون مردم یا ابزاری برای آزادی ؟" نام داشت. افرادی چون هکتور بورات ، متال فر ، و لوئیز آلبرت نیز آثار برجسته ای راجع به ارتباط الهیات و علوم اجتماعی ارائه دادند. 2- مرحله ساختاری در مرحله اول ،الهیات آزادی بخش به عنوان یک نوع «الهیات بنیادین "توصیف شد یعنی به عنوان یک افق و چشم انداز جدید که نگرش نوینی راجع به کلیت الهیات ، به وجود آورد . مرحله دوم که همان مرحله استقرار است ، به سمت اولین کوشش ها برای بیان مفاهیم نظری الهیات آزادی بخش حرکت می کند . سه حوزه ای که به خاطر مطابقتشان با نیازهای ضروری زندگی کلیسایی بیشترین توجه را به خود جلب کرده اند عبارتند از : معنویت ، شناخت مسیحیت و شناخت مذهب . در این مرحله آثار زیادی توسط نویسندگان کشورهای امریکای لاتین ارائه شد که از جمله نویسندگان شاخص آن عبارتند از : درآرژانتین : انریکو دسل ، جان کارلوس و آلتوبانتیک. در برزیل : جوآ باتیستا ، لیبانیو ، فربتیو ، جوز کامبلین ، ادواردهارنرت ، جوراسکار ، لئوناردو بوف. در امریکای مرکزی: ایگاتیو ایلاکوریا و جان سابرینو. 3-مرحله استقرار : در حالی که روند تأمل در الهیات به نحو مطلوبی پیش می رفت نیاز برای استقرار آن به منظور استحکام و ثبیت نیز دیده می شد . از یک طرف این عقیده وجود داشت که جریان الهیاتی نیازمند یک پایة محکم معرفت شناختی است. یعنی در حین اینکه بیانی واضح از موضوعاتی که از تجربة معنوی بر می خیزد ارائه می دهیم و مرحله مشاهدة تحیلی را می گذرانیم و به سمت مرحله داوری الهیاتی و عکس العمل های کشیشان حرکت می کنیم ، چگونه از تکرار و سردرگمی ناشی از زبان در بیانمان جلوگیری کنیم ؟الهیات مقدس آزادی بخش ،هنر پیوند دادن نظریه با عمل را امری مسلم می پندارد . در این شاخه از الهیات ، یعنی الهیات آزادی بخش افرادی وجود دارند که نه تنها برای اهداف خودشان بلکه برای اهداف کلی پروسة الهیاتی، به طور سودمند همکاری می کنند . از طرف دیگر این مرحله از طریق تلقین آگاهانة متألهان و اندیشمندان در محافل مردم پسند و جریانات آزادی بخش ، به نحو مؤثری به نتیجه رسید .همچنین تعداد زیادی از متألهان ،کشیش شدند یعنی عاملانی شدند که سرسختانه به تبلیغ معنویت برای داشتن نوعی زندگی روحانی در آن جوامع پرداختند . اینکه دیده می شود متألهان در ورطة بغرج مباحث معرفت شناختی می افتند مسأله ای عادی شده است چرا که پس از آن با مبانی خودشان به سمت مردم بر می گردند و خود را درگیر موضوعاتی چون تبلیغ برای مسیحیت ، سیاست هایی برای یگانگی طبقه کارگر و سازماندهی اجتماعی می کنند . از جمله این افراد آنتونیوسیلوا ، کلودیوس بوف ، هوگودی آنس ، فرانسیس تابورا و ویکتورکاندیا می باشند . 4-مرحله فرمول بندی (صورت رسمی ) دیدگاه های اولیه در الهیات ، به مرور زمان و از طریق منطق درونی خودش ، خواهان داشتن بیان منظم تر و منطقی تر می باشد . الهیات آزادی بخش همواری می خواهد کل مفاهیم بنیادین وحی و سنت را مورد بازنگری قرار دهد تا ابعاد صرف اجتماعی و آزاد سازی را از هر دو منبع استخراج کند . البته ، این تنها موضوع برای کاستن کلیت کشف و شهود (وحی) از یک جنبه نیست بلکه فهم مقولات یک حقیقت بزرگتر هم قابل توجه می باشد که مربوط به متن و مظلومیت و آزاد سازیمان است . این فرمول و صورت رسمی مطابق با خواسته های کشیشان می باشد . در سال های گذشته کلیسا در موقعیت های مختلفی خود را درگیر مظلومیت و ستمدیدگی کرد . بسیاری از حرکت های اجتماعی به نحو گسترده ای تحت سرپرستی و آموزش الهیات رهایی بخش ، به وقوع پیوست که این حرکت ها در عوض ،چالش های جدیدی را برای الهیات آزادی بخش به وجود آورد . تنها در برزیل این حرکت ها مراکزی برای اتحاد سیاهان ، حقوق بشر ، دفاع از مسلمانان ساکن ، منع حقارت زنان و فرستادن مبلغان مسیحی برای سرخ پوستان و مانند آن بوجود آمد . همة اینها به نحوی از انحاء به انسان های ضعیفی مرتبط است که دنبال آزاد سازی می باشند . برای فائق آمدن بر نیازهای گستردة مربوط به کشیشان و ارائه تفکری الهیاتی، در حین آموزش به کارکنان کشیش ، یک گروه متشکل از صد متأله کاتولیک تشکیل شد. این گروه ، یک دوره 55 جلدی از کتب تحت عنوان «الهیات و آزادی » طرح ریزی کردند که به زبان های اسپانیایی و پرتقالی منتشر و در اواخر سال 1958 به دیگر کشورها منتقل شد .هدف این بود که موضوعات بنیادین مربوط . به الهیات و نیز کنش های کشیشان، تحت دیدگاه آزادی بخش قرار گیرد . به طور کلی حوادثی که به نحو مؤثری در گسترش الهیات آزادی بخش نقش داشتند عبارتند از : 1- کنگره ای تحت عنوان «ایمان مسیحی و دگرگونی اجتماعی در امریکای لاتین» که در اسپانیا در سال 1972 برگزار شد . 2- اولین کنگرة متألهان امریکای لاتین که در مکزیک در آگست سال 1957 برگزار شد. 3- اولین گفتگوهای رسمی بین متاًلهان آزادی بخش و طرفداران آزاد سازی سیاهان امریکا و حرکت های آزاد سازی زنان و مانند آن در سال 1957 . 4- آغاز وحدت کلیساهای جهان سوم در سال 1976 . 5-حوادثی که در امریکای لاتین رخ داد و سبب به وجود آمدن عناصر جدیدی برای الهیات آزادی بخش شد . مطالعات جدید در امریکای لاتین عناصر جدیدی را وارد مباحث متاًلهان الهیات آزادی بخش کرد . بسیاری از کشورهای امریکای لاتین ،مراکزی برای تحقیقات متاًلهان و کشیشان می باشند که فعالیت های مهمی برای آموزش افراد با دیدگاه الهیات آزادی بخش انجام داده اند . در حین رخ دادن این اتفاقات و حوادث ، اختلاقاتی بوجود آمد که توسط افراد سرخورده از ایمان مسیحی و نیز توسط کسانی که نسبت به کار آیی تحلیل های مارکسیستی ساختارهای اجتماعی بی اعتماد شده بودند ، گسترش یافت .البته بسیاری از آنها قادر نبودند خود را از تغییرات عمیقی که تحت تاًثیر این الهیات در ساختار جوامع سرمایه داری پدید آمد ، رها کنند . الهیات آزادی بخش عکس العمل کشورهای جهان سوم در مقابل ظلم و تعدی بود و به صورت رهیافتی متجلی شد که راه رهایی از این ظلم و تعدی را نشان می داد . این اعتقاد که الهیات را به عنوان بخشی از فرهنگ مردم ستمدیده و مظلوم می داند،به صورت ناگهانی پدید نیامده است . باگسترش ظلم بود که پیامبران ظهور کردند، یعنی پیامبران کسانی بودند که این روند را قبلاٌ آغاز کرده بودندو بعدهاالهیات از آنها پیروی کرد .(3) ارتباط بین الهیات و عمل (4)نیز بشدت مورد توجه حرکت الهیات رهایی بخش قرار گرفت. منظور از عمل در این جا ، عمل آزاد سازی طبقات استشمار شده است . جهان سرشار از شیون هایی است که خواستار رهایی می باشند . الهیات آزادی بخش امریکایی لاتین از عمق تغییرات بزرگ و ناگهانی در اقتصاد ، فرهنگ و مذهب سر بر آورد. این الهیات در میان مسیحیانی رواج یافت که ایمانشان آن ها را به کار برای فقرا یا کار همراه فقرا فرا می خواند . بر طبق نظر الهیاتی این الهیون، که ارتباط یا مشارکت مستقیم در پروژة آزاد سازی از ظلم و تعدی نداشته باشد ــ علیرغم دیگر فضایلش ــ الهیات مفیدی برای مسیحیت به شمار نمی آید . پیام مسیحیت راجع به رستگاری، خود نوعی آزاد سازی از گناه و نتایج آن است که انسان را اسیر خود کرده است . امریکا در منازعه ای بنام فقر که برجهان حاکم است حبس شده، اما منافع اقتصادی اش او را از پاسخ گویی به شیون های فقرا دور می کند . همواره این مدعا وجود داشته است که الهیات آزادی بخش را نوعی مارکسیسم بنامند . البته در بخش هایی از تفکرات الهیات رهایی بخش نوعی پس زمینه های حقایق مارکسیستی وجود دارد، مانند ضد خود کامگی و ضد استعماری بودن این الهیات ، الولیت حق انتخاب فقرا ، ایستادگی در برابر اقتصاد آزاد جوامع سرمایه داری و مخالفت با ظلم و تعدی آنها. با همه این اوصاف ، مارکسیسم یک ایدئولوژی الحادی ضد مسیحی می باشد که خواهان شدت عمل برای کسب اهدافش است و در تقابل مستقیم با ایده های معنوی و نبوی ای است که توسط کلیسا مورد حمایت واقع می شوند و در حرکت های آزادی بخش در جهان سوم را تعین می بخشند . به طور کلی این امکان وجوددارد که بین مارکسیسم و الهیات رهایی بخش شباهت هایی در موضوعات باشد اما از نظر هستی شناسی با هم فرق های اساسی دارند که نمی شود این دو را به هم تقلیل داد . تئورسین آزادی بخش برزیل هلدر کامارا(5) می گوید :«هنگامی که به فقرا غذا می دهی قدیست می خوانند ، وقتی می پرسی که چرا فقرا غذا ندارند آنها تو را کمونیست می نامند ». ما تنها زمانی در جوامع مسیحی به اهدافمان دست می یابیم که در بطن جریان آزادی بخشی قرار بگیریم و به همراهی با فقرا و ستمدیدگان بپردازیم . آنچه که سبب شد الهیات آزادی بخش در شمال آمریکا به شدت مورد توجه واقع شود تحولات پیوسته و مهمی بود که میان طرفداران زنان و سیاهان به وقوع پیوست .در صورتی الهیات آزادی بخش و نسبتش با عیسی برای انسان امروز معنادار است که در پروژة نجات فقرا بیان شود و رشد یابد. عشقی که نجات دهندة بشریت است، یعنی عشق عیسی به خداوند، به نحو تاریخی با فقرا مرتبط است . این واقعیت اسفناک در مورد کشورهای جهان سوم که اکثریت مردم آن در فقر و استثمار به سر می برند و به صورت حاشیه ای زندگی می کنند، در طول زمان ما را وادار به قبول طرحی می کند که عبارت است از اینکه عیسی ،انسان فقیری است و وضعیت انسان های ضعیف و ستم دیده را از اسطورة عیسی نمی توان جدا کرد . عیسی تا به اکنون به عنوان یک انسان آزادی بخش خود را برای ما نمایان می کند و ما نیز او را این چنین می شناسیم . انتخاب ما برای کمک به انسان های فقیر و ستم دیده تنها یک وظیفه در میان بسیاری دیگر از وظایف ما نمی باشد بلکه آن یک عمل بنیادین است که یک نوع جهش کیفی را نشان می دهد . برادری انسان ها ، در عمل آزاد سازی فقرا اثبات می شود چرا که حاملان پیام اتحاد انسانی می باشند . الهیات آزادی بخش می تواند به نحو بهتری امید های مردم ستمدیده را بیان کند و نیز دیدگاهی است که در آن انسان به عنوان یک عنصر منفعل نگریسته نمی شود بلکه به عنوان یک عامل تاریخی به حساب می آید. مارتین لوتر می گوید : « آزادی چنان هیجانی است که در تمام جهان و در بزرگترین تحولات در طول تاریخ گسترانیده شده است و نقطة آغازش وضعیت عینی ما به عنوان انسانهایی غیر مستقل و ستم دیده است » .الهیات آزادی بخش بر حسب درک قوی از اوضاع سیاسی و وضعیت متضاد جهان جدید بر روی عمل تاًکید می کند و از این تقابل خبر می دهد . تمایل به سمت مسیحیت گرایی (7)در امریکای لاتین یکی از عوامل بالقوه نیرومند در ایجاد نیرویی آزادی بخش در مردم است که تا به حال به نحوی عمیق مورد بررسی و تحقیق واقع نشده است . مسیحیت گرایی با تصوری که از انجیل دارد به عنوان بیان جامعی از امید تاریخی مردم درک می شود و یکی از مهمترین منابع الهیات آزادی بخش می باشد . اگر جناح چپ ، مسحیت گرایی را به عنوان یک هم پیمان و دوست در نظر بگیرد دیگر نمی توان به حمایت کلیسا از مسحیت گرایی امیدوار بود . این الهیات، روشی برای درک باور مسیحی ، زندگی مسیحی و وظیفه کلیسا نسبت به فقرا و مطالباتشان برای عدالت شده است . تعلق به جریان آزادی بخش ،فرد را با تحولات معنا دار ، پرسش های ریشه ای از نظم و ایدئولوژی اجتماعی درگیر می کند و سبب گسست از صورت های قدیمی شناخت اشیاء و جهان می شود . عمل آزادی بخش به میزانی که سبب هماهنگی و پیوستگی نیازمندان و ستمدیدگان می شود بیانگر کنش عشق است . آزادی در امریکای لاتین یک الزام الهی می باشد و این است که مشارکت بر حسب وظیفه، دعوتی همیشگی و یک نوع درگیری معنادار و سودمند برای مسیحیت در هر سرزمینی می باشد . سال های اخیر در کلیسای رم یک سری تغییر و تحولات رسمی به وقوع پیوست شورای واتیکان، کلیسا را ملزم به نقش آفرینی در ترفیع عدالت ، حقوق بشر و آزادی کرد . از زمان پایان شورا تاکنون ، بسیاری اسقف ها در امریکای لاتین ، امریکا و افریقا برای دای وظایف خود نسبت به عیسی مسیح به نحو شدیدی علیه شکنجه ، استثمار اقتصادی و ایجاد نژاد پرستی توسط رژیم های خود کامه در کشورهایشان به عرصه عمل آمده اند . فرمول سازی های مذهبی جدیدی نیز از سال 1960 در امریکای لاتین شروع به شکل گیری کرد . متألهان بر جنبه های جمعی گناه- آن چنان که در ساختارهای ناعادلانه به صورت تسلط یک طبقه به طبقه دیگری متجلی می شود تاًکید- می ورزیدند . پیغمبران ،ارزش هایی چون آزادی ، مشارکت و برابری را مورد خطاب قرار می دهند و می کوشند تا از طرق ملی و بین المللی به نفع عدالت و شاًن بشری دست به عمل پیامبرانه بزنند . اینکه کلیساها در حال نزاعی درونی بین خودشان و نیز تنش هایی با قدرت های سکولار هستند که، غیر قابل اجتناب است . 1-Gustavo Gutierrez 2-Hugo Assmarm * From the book Introducing Liberation Theology – published by Orbis Books . Reprinted by permission . 3-به طور کلی براساس تئوری های دین شناسی ،ابتدا دین ایجاد می شود و سپس الهیات (مترجم) 4-Praxis 5-Helder Camara 6-Martin Luther 7-Messianism